شمیم عشق

بهار آمد که غم بیرون رود غم در دل افزون شد فراق یار در دل ماند و دل دریایی از خون شد

كاش ميشد در محيط چشمهايت جا شوم

آبي من! مثل تو آبي تز از دريا شوم

گم شوم چون قطره اي در بيكرانت خوب من

جستجو كن در خودت شايد كه من پيدا شوم

در كتاب واژه ها زيباترين معني تويي

كاش ميشد در كتاب عشق تو من معني شوم

مثل شب تاريكم اي خورشيد عالم تاب من

ياري ام كن تا كه صبح روشن فردا شوم

از تو گفتن كار هر كس نيبست اي والاترين

من براي گفتنت بايد كه مولانا شود

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 12:33 توسط شکست خورده در وادی عشق|

اگه تو با دل من یکدل و همراهی بگو

از دلم بی خبری یا اگه آگاهی بگو

تو با من قهری بگو ، آشتی اگه هستی بگو

نمیدونم چی بگم هر چه که میخواهی بگو

ساکت و سردی چرا؟ سردی آوردی چرا ؟

با دل خسته من چرا بد کردی چرا؟

دل تو پیش دل خسته و رنجور نمیاد

سنگ و شیشه که با هم جور نمیاد

به شب تیره  و افسرده آزرده دلا

غم و تاریکی میاد ، نور نمیاد.

ساکت و سردی چرا؟ سردی آوردی چرا ؟

با دل خسته من چرا بد کردی چرا ؟

 

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1391ساعت 18:52 توسط شکست خورده در وادی عشق|

این از اشعار خودم هست

نگارا رحمی از عشقت که من بیمار می میرم

تب عشقت مرا میسوزد و تب دار می میرم

میان آب و آتش گر سمندر وار می سوزم

ز عشق ساعتی صد با ای دلدار می میرم

پیامی، نامه ای ، پیکی دلم خون شد ز هجرانت

من دلسوخته از عشقت میان نار می میرم

گرفته مهرت از هر سو همه راه گریزم را

ترحم کن که از عشقت ذلیل  و خوار می میرم

ز بس اشک غم از چشمم روان گردیده می دانم

که آخر در ره عشقت به هشت و چهار می میرم

محبت کرده پا تا سرمرا پابند گیسویت

پریشانتر ز گیسویت به عشقت یار می میرم

همی گریم همی نالم ز احوال پریشانم

پریشانم ز عشقت کردی و این بار می میرم

شب و روز از غمت اشک روان از دیده می ریزم

ز عشقت خوارم و با دیده ی خونبار می میرم

شبم با گریه و آه و فغان و روزم به تنهایی

به عشقت مریمم در خانه بی آثار می میرم

شکوفا کن ز حسنت خانه ی تاریک قلبم را

و گر نه من ز عشقت ای مه ابرار می میرم

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:16 توسط شکست خورده در وادی عشق|

بر سنگ قبر من بنویسـید خسته بود

اهــل زمین نبود نـمازش شــکســته بود

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تـنها از این نظر که سـراپا شـکســته بود

بر سنگ قبر من بنویســـــــید پاک بود

چشمان او که دائم از اشک شسـته بود

بر سنگ قبر من بنویســید این درخت

عمری برای هر تبر و تیشه، دســــته بود

بر سنگ قبر من بنویســــــید کل عمر

پشت دری که باز نمی شد نشسته بود...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:1 توسط شکست خورده در وادی عشق|

زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید در پس این باران

گاه باید خندید

بر غمی بی پایان....

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 9:20 توسط شکست خورده در وادی عشق|

سلام بر تو که نمیدانم اکنون که این نامه را میخوانی چه حس و احساسی داری. با چشمی اشکبار  و قلبی شکسته و مالامال از غم و درد و اندوه ، این نامه را در اولین روز جدائیمان برایت مینویسم.

ای کاش این آشنائیها نبود                        یا اگر بود ،این جدائیها نبود

با تو آشنا شدم و عشق را تجربه کردم، عشقی پاک و ناب و عاری از هر گونه نا پاکی. عشقی که هدفی مقدس داشت و ...

روزها به عشق تو شروع شد و به عشق تو گذشت و چه زود گذر است دوران عشق

خوشتر از دوران عشق ایام نیست         عشق را آغاز هست و انجام نیست

با تو خندیدم ، نه به آنچه تو خندیدی، بلکه به شادیت. با ناراحتیت غمگین شده، نه به چیزی که تو را آزرده کرد، بلکه به ناراحتی تو غمگین شدم. با تو اشک ریختم، نه بخاطر اشک ریختن تو بلکه بخاطر جفا کردن به تو.

تلاش کردم سرنوشت و آینده مان را با هم گره بزنم اما ...

خیلی حرف  آماده کرده بودم برای این نامه ، اما اشک امانم را بریده و فکرم اصلا کار نمیکند...

ای عشق همه بهانه از تواست.

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

بدرود...

 
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 12:51 توسط شکست خورده در وادی عشق|

در سکوت دادگاه سرنوشت

عشق بر ما حکم سنگینی نوشت

گفت دلداده ها از هم جدا

وای بر این حکم و این قانون زشت

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:38 توسط شکست خورده در وادی عشق|

... و پایان عشقی که به سرانجام نرسید... آه... افسوس...
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:36 توسط شکست خورده در وادی عشق|

نور آفتابم، به آرومی بیدارم کن                                 مثل یه شاهزاده افسانه ای

من با چشمای بسته منتظر میمونم                         وقتی چشمهامو باز میکنم

عشقم با من خواهد بود                                         مثل یه شاهزاده افسانه ای

وقتی منو میبینی لبخند میزنی                                بدون اینکه بفهمم چشمهام فقط دنبال توئه

و قلب ارومم فریاد میکشه                                        میخوام دوستت داشته باشم

میخوام بهت نیاز داشته باشم                                  می تونی قلبم رو حس کنی؟

بیا پیشم،بیا نزدیکتر و قلبمو بگیر...                            هر روز یه روز دلنشینه

من برات زمزمه میکنم                                             من عشقی شیرین تر از عسل بهت میدم

کلمه شگفت انگیز عزیزم رو بخون                               امیدوارم نور گرم لبخندت به من بتابه

بدون اینکه بفهمم قلبم دوباره می تپه                         چشمام خیره شدن

الان میخوام بهت بگم:                                             میخوام دوستت داشته باشم

میخوام بهت نیاز داشته باشم                                    میتونی قلبمو حس کنی؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 10:30 توسط شکست خورده در وادی عشق|

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 13:33 توسط شکست خورده در وادی عشق|


آخرين مطالب
» كاش ميشد ...
» ساکت و سردی چرا؟
» اشک روان
» سنگ قبر من
» زندگی باید کرد
» نامه عشق
» دادگاه عشق
» عشق
» 
» نامه عشق
Design By : Pars Skin