این از اشعار خودم هست
نگارا رحمی از عشقت که من بیمار می میرم
تب عشقت مرا میسوزد و تب دار می میرم
میان آب و آتش گر سمندر وار می سوزم
ز عشق ساعتی صد با ای دلدار می میرم
پیامی، نامه ای ، پیکی دلم خون شد ز هجرانت
من دلسوخته از عشقت میان نار می میرم
گرفته مهرت از هر سو همه راه گریزم را
ترحم کن که از عشقت ذلیل و خوار می میرم
ز بس اشک غم از چشمم روان گردیده می دانم
که آخر در ره عشقت به هشت و چهار می میرم
محبت کرده پا تا سرمرا پابند گیسویت
پریشانتر ز گیسویت به عشقت یار می میرم
همی گریم همی نالم ز احوال پریشانم
پریشانم ز عشقت کردی و این بار می میرم
شب و روز از غمت اشک روان از دیده می ریزم
ز عشقت خوارم و با دیده ی خونبار می میرم
شبم با گریه و آه و فغان و روزم به تنهایی
به عشقت مریمم در خانه بی آثار می میرم
شکوفا کن ز حسنت خانه ی تاریک قلبم را
و گر نه من ز عشقت ای مه ابرار می میرم
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:16  نویسنده شکست خورده در وادی عشق